صمیمی
دوست داشتنی
مهربان
....
یه سلام
یه کلام
قصه ی نبودن های من در اوج توهم های زمانه
من اسیر و من غریب
............
نجوا

سلام.فکرم کنم این بهترین کلمه و یه حرف خودمونی هست که شاید الان به ذهن درب و داغون من خطور کرده.یه رفتن و برگشتن کوتاه. این مدت اون قدر واسم سخت تموم شده و ناراحتی به همراه داشته که بهتر می دونم هیچی نگم ازش و فکر کنم مرده. و خدا کنه واسه همیشه مرده هم باشه.نمی دونم چرا الان زده به سرم بنویسم. ولی خب دیگه هوس کردم اینجا.فقط و فقط همین جا بنویسم، شاید یه کمی آروم بشم. به هر حال همیشه توی زندگی آدما لحظاتی پیش می یاد که اون قدر براش مسرت بخش و پر هیجان هست که تو اون لحظه فکر می کنه جز خوشبخت ترین آدماس و این دیگه نهایت شادیها و خوشیهاشه
خب بالطبع بعضی مواقع هم هست که زندگی اون روی سگیشو(البته ببخشید) به آدم نشون می ده اون وقته که دیگه یادت بره دو روز پیش داشتی خودتو از خوشی می کشتی و اون همه شکر خدا ها یادت می ره.. بعدش دیگه خروارها کفر و از این جور حرفاس که توی ذهن پر از آشوبت واسه خودشون ویراژ می رن. شاید هزار هابار این رویه واسه من اتفاق افتاده.چه می شه کرد. زندگیه دیگه....شاید که نه حتمآ من یه آدم ضعیف النفس هستم و اون قدر ایمانم قوی نیست که بخوام و بتونم همیشه ....
و این خود منم.همه وجودم و حداقل تکیه ای از واقعیت وجودم.

باسلام
یه جورایی اینجوری حال نمی ده سلام احوال پرسی کنیم نـــــــــــــــــه
پس همون بگم سلام فینقیلی های دوست داشتنی خودم
حال شما؟
بهتره
فکر کنم دیگه همگی در جریانات چند هفته ی پیشین هستین؟نه؟ خب بگذریم از این که یه عالمه تنبل شدم و دارم کیف می کنم یا همون از خودم در وکنم
تو این هوای سرد زمستونی پاییزی لم دادن و چای زدن به معده و اسسسسسسسسس تراحت
حیف
هی روز گار لعنتی تو کجایی منو بدرکی که هیشششششششششش کی منو نمی درکه
ای کاش اونایی که چندپله بالا تر گفته بودم در حد رویا و خواب نیم ساعته نبود ولی هست
ولی خداییش من یکی که از این مملکت وامونده پاک ناامید شدم.... خود مملکت رو نمی گما یه سری آدم به جنبه و بی لیاقت رو می گم که می رن می شینن رو منصب قدرت و دیگه یادشون می ره تا چهار روز پیش کی بودن و کجا بودن
من یکی که همه جا هوار زدم اینجا هم هونار می زنم آهای مسلمونا تو مملکتی که من کشور خودم نامیدمش خبری از عدالت اجتماعی نیست هر کس این ادعا ها رو داره باید یه مشت جانانه بخوره تو دهان مبارکش تا دیگه یادش بره عدالت رو با کدوم عین می نویسن...
حالا هم که انتخابات ..
بهتره بقیه اش رو نگم... فردایی پس فردایی برمی دارن اینجا رو فیلتر می کنن اون وقت ...
منی که این مملکت رو می ذاشتم تو سرم می گردوندم حالا اون قدر ازش سیرم که می خوام سر به تن هیچ کدوم از آقایان و خانمهای محترم و محترمه نباشه(هر چند که لیاقت این جور آدم خیلی کم تر از ایناس ولی خب)خاک ایران ما مقدس بوده و هست ...ولی چرا یه سری افراد نالایق باید این خاک مقدس رو به گند بکشونن.. چرا وقتی خودشون به وظیفه شون که به قول خودشون و خیر سرشون خدمت به مردمه رو انجام نمی دن اون وقت از مردم انتظار دارن که به وظیفه ی سیاسی و یا حتی..عمل کنن و حضور میلیون در انتخابات داشته باشن...
به راستی تبییض تا چه حد...مگه خون ازخون رنگین تر هم هست؟

در میان حاله ای از خنده ها و گریه
اندر این دنیا خونین کام و دل
کودکی هم صدای خاطرات بی رمق گریید
گریه ای در اوج نا پیداهای شب
مادری خندید.
آغوشش لرزید تا که آن را دید
صورت معصوم او حصاری بود از خوبیها
روزنی در عمق چشمهای یک مادر
لحظه ها بوی وصالی داشت دیرینه
زیر نور مهتاب اتاق، دل های خندان
لیک کودک معصوم بود گریان
همچنان آغوش گرم مادری خندان
روزها رفت تا به آخر های یک جاده
جاده ای در عمق یک ابهام
روز گار بس عجیبی بود
کودک آن روز ها اینک هست دختری تنها
مادر بود آن روز ها لیک اینک نیست
دست مهربانش در میان حصار فاصله حیران
دلها مملو از ندامت های نا پیدا
حرفهایی که زد و کارهایی که کرد
ققنوس خیالش امشب بر بام خانه اش منتظر
یاد آن حرفها کودک دیرینه را آزرده کرده
مادری که شاید باید می بود
لیک نیست
امروز هیچ نیست
جز پرسه های شبانه در عمق جاده های خیال
مهر تایید قلم در صفحه های روزگار
دست تقدیری که باید می بود و هست
کودکی در پیله ای از درد و رنج
رنگ رنجور سفر در اوج گذر
مرگ هر چه خوبی و سپیدی در چاه غم
دخترک تنها در گذرگاهی مخوف
دختری از جنس باران های پاییز
آرزویش مرگ؛در تابوتی از جانماز سبز
آرزو دارد کس برای مردنش آه سرد از دل نراند
آرزویش خفتن است بر خاک سرد
سرشار از تهی های مملو از غم
در جوانی رنگ شب در عمق چشمانش نهفته
این است سرنوشتی که او نوشته

خسته از دست زمانه
با دلی افسرده از درد
با دو چشمی مملو از اشک
رو به سوی کوره راهی در عمق خیال
با دو پای پیاده
خاطراتی اندرون قلب تاریک
و صداقت های نا کام
روبه رو پیچ و خمی سخت
پشت سر درد های بی رمق
من که تنها این طرف
تو نیز تنها آن طرف
ساز غمگین جدایی...
دورتر ها کلبه ای ساخته ام با اشک
شاید آن روز بیاید که بیایی
شاید آن روز که بیایی کلبه ام رنگ زمستان را
پشت حصار چوبی باغچه پنهان کند
شاید

آسمان دلگیر بود
اشک چشمش منجمد بر دل خاک می بارید
آری برف
برف زیبا و دلنگیزی بود
همچو گل بر سر سرو کهن باغچه
تداعی زمستانی را داشت که هنوز در راه بود
برق چشم دختری تنها پشت شیشه می پاشید
و کلاغ ها در دل آسمان می رقصیدند و می خواندند
بزم آن روز بس دلنگیز بود و شادی بخش
دخترک می خندید
کلاغ ها شعر زیبای زمستان را غار غار می کردند
بس دلنگیز بود که گویی زندگی زین جا جان یافته
لحضاتی بعد تک درخت باغچه عریان شد
گویی شرم زمیان رفته!
بوته ی یاس کنج باغچه خوابید
برگ ها زیر برف آسودند
چشم تیزبین دخترک بیدار
ساعتی بعد درخت
رخت نو بر تن داشت
خنده های کودکانه ی دخترک آنسو گوش مرگ را پر می کرد
لیک این سو
جسم بی روح کلاغی داشت یخ می زد
آری مرگ
کوچه سرد و خالیست
آسمان می غرد
ابرها می بارند
دخترک آنسوی غبار وحشت
همچو ابر می گرید
کیست بشنود ناله هایش؟
چشم تیز بین اجل کو؟
این همه زجرسزاوار است مگر
کو عدالت؟
...
ساعتی بعد دگر ابری نیست
آسمان خسته از باریدن
خورشید می تابد
ردپای آب لابه لای غربت شهر جا مانده
خنده ای از سر شوق می پیچد در دل سکوت
ناگهان دسته گلی لابه لای دستانی بی جان می لغزد
آسمان آرام است. چشم تیز بین عجل می خندد!
و صدایی همچون گنجشک زخمی می نالد
پس از آن دگر کوچه ندید چشم حیران
صدای کودکانه ی دخترک گل فروش نپیچید در شهر
گلها پژمردند.. کس نگفت آقا گل بخر!!!!!!!!!!


پشت دیوار سکوت
در کنار گل یاس
قلب ها می میرند
چه کسی بود که حالا رفته؟

مرا نگریانید؛نخندانید
من هیچ از عشق نفهمم
مرا عاشق مپندارید
بسان بچه گنجشک های خیابانی
مرا بازیچه مگردانید
دلم از خاطرات تلخ رنجور است
دلم را با نگاه خیس خود ریش مگردانید
قلم در دست گیرم تا بنالم از درد
مرا شاعر مپندارید
شب سرد و خیال انگیز سخت بر من گیرد
مرا شبگرد خیابانی مپندارید
من از می های عالم بیذارم
مرا مست و دیوانه مپندارید
من اینم ؛ نجوایی در گوش روزگار وهم
مرا طوفان و بوران جنون آور مپندارید

من هنوز زنده ام